عبرت روزگار ما!

قصه تلخ والدینی که بی پناه و در امان خدا رها می شوند!

مادری رها شده در بیابان بی عاطفه گی های زمانه ما!

به دنیا آمده بود تا دختر کسی شود که شد!ازدواج کرده بود تا همدم کسی شود که شد!بچه دار شده بود تا مادر کسی شود که شد!مادری که برای همه و خودش کسی شده بود!اما عاقبت، قربانی بی مهری های زمانه ما شد!بی کس و غریب و تنها ماند تا عبرت روزگار شود!                       

حکایت: به ارسطو که در حال احتضار بسر می برد و منتظر مرگ بود، گفتند: چه آرزویی داری؟!و ارسطو که به سختی سخن می گفت، اظهار داشت:   

دلم می خواهد بر بالهای پرنده ای دورپرواز سوار شوم که بتواند تمام جهان را سیر کند و نیز می خواهم وسیله ای در دست داشته باشم که حرفهایم را به گوش تمام جهانیان برساند و من فقط یک جمله به همه بگویم تا آویزه گوششان گردد و آن این جمله است:                                               

ای مردم، شما برای تامین دنیای کسانی از جان مایه گذاشته اید، که آنها پیش و بیش از دیگران بر بالین تان نشسته و مرگ تان را انتظار می کشند!