بازسازی یکی از خاطرات اینجانب از دفاع مقدس:

در روز پذیرش قطعنامه ۵۹۸، شاهد گریه های پایان ناپذیر رزمندگان در سردشت بودم!

دفاع مقدس، زیباترین و ماندگارترین ایام عمرم را رقم می زند و مانند کتاب خاطرات و مخاطراتی است که هر وقت آن را می گشایم، بغضم را نیز می گشایم و نهایتاً صفحات این کتاب عشق که هرگز به قلم آراسته نشد و در دل ماندگار ماند، بارانی شده و خیس بسته می شود و یاد شعر شاعر شهیر شیراز، حافظ عزیز می افتم که گفت: بشوی اوراق اگر هم درس مایی / که درس عشق در دفتر نباشد!

اگر چه حال و هوای دفاع مقدس در جنوب کشور و استان هایی مثل خوزستان، شورانگیزتر از دیگر استانها جلوه می کرد، اما در غرب کشور هم جلوه های بسیار زیادی از دفاع مقدس بیادگار مانده که شاید حق آن خوب ادا نشده و اهالی قلم باید اهتمام جدید و جدی تری را به حرمت شهدای بزرگی همچون شهید بروجردی، شهید کاوه، شهید کاظمی و سایر سرداران شهید، برای ثبت هر چه دل انگیزتر خاطرات این خطه شهیدپرور به نمایش گذارند!

حدود یکسال از صدور قطعنامه ۵۹۸ از سوی شورای امنیت سازمان ملل می گذشت و جمهوری اسلامی ایران به ضرس قاطع بر آن بود که آن را بخاطر ادبیات تحکمی و نیز عدم تعیین متجاوز و نیز ابهامات دیگری همچون عدم الزام متجاوز به پرداخت خسارت های سنگین این جنگ تحمیلی و چند دلیل دیگر، نپذیرد و همچنان بر صدور قطعنامه مکمل اصرار می ورزید!

اوضاع به کام ایران می گذشت و عملیات های پی در پی پیروزمندانه ایران اسلامی، هر روز عرصه ها را بر رژیم بعثی و حامیانش تنگ و تنگ تر می کرد و امریکائی ها با همراه کردن رسانه ها و دیپلماسی جهانی، بطور فشارنده ایران را به پذیرش این قطعنامه مجاب می کردند و ایران هم بی اعتناء به این فشارها، تابع نگاه و ادبیات انقلابی امام راحل به پیش می رفت و همچنان بر لحاظ کردن حقوق حقه خویش پافشاری و اصرار می ورزید.

ارتش بعث با فراخوانی ژنرال های کهنه کار ارتش های عربی، به استحکام هر چه بیشتر مواضع کاملاً دفاعی اش می پرداخت و کاملاً مستأصل شده بود، تا اینکه امریکائی ها با بالفعل کردن حضور بالقوه نظامی خود در خلیج فارس و هدف قرار دادن هواپیماهای مسافربری و مزاحمت های گسترده اقتصادی و نظامی در خلیج فارس و نیز تهدیدهای کاملاً تازه، جنگ را وارد مرحله ای نوین کرده و با صدور مجوزهای پنهان، دست رژیم بعثی عراق را برای بمباران های شیمیایی و نیز موشک باران و بمباران شهرها باز گذاشته و بطور نمونه ما در ارومیه بیش از ده الی پانزده بار شاهد قرمز شدن وضعیت می شدیم و از طرفی هم با گسترده تر کردن دامنه تحریم های نظامی و اقتصادی و نیز مزاحمت های دریایی و ناامن کردن تردد کشتی ها، امکان جایگزین کردن ابزار جنگی و غیرجنگی را برای ایران به شدت کاهش دادند، تا جائیکه حتی سیم خاردار را هم با این توجیه که کاربرد نظامی دارد به ما نمی فروختند و یا از فروش وانت های تویوتا که در جبهه های ما بعنوان یک خودروی نظامی استفاده می شد، ممانعت به عمل می آوردند! 

شهر کردنشین سردشت، اولین شهر ایرانی بود که قربانی بمباران شیمیایی شد و یکی از بزرگترین فجایع انسانی با کشتار بیرحمانه شهروندان سردشتی و ابتلای آنها به مواد شیمیایی به ثبت رسید و همزمان چندین شهر دیگر مرزی ایرانی نیز بطور غیر رسمی تهدید به بمباران شیمیایی شدند و اتفاقاً من مرحوم کردان را که آن زمان بعنوان رئیس هیئت اعزامی از نهاد ریاست جمهوری، نمایندگان سازمان ملل را برای بازدید به شهر سردشت همراهی می کرد، ملاقات کردم و نشان می داد که هیج اراده ای در سازمان ملل برای جلوگیری از این وحشی گری های بعثی وجود ندارد!

هر روز که می گذشت، اوضاع سخت تر می شد و ضمن اینکه ارتش بعث به آرایش تهاجمی هوایی و موشکی تغییر استراتژی داده بود و امنیت جبهه ها و شهرها بشدت کاهش یافته بود و نیز در شرایطی که فاصله عملیات های ما افزایش می یافت و وسعت عملیاتها نیز کاهش محسوس داشت و فرماندهان عالی جنگ گزارش های متعددی به امام راحل می دادند و در این میان، خاویر پرز دکوئیار دبیر کل وقت سازمان ملل متحد هم که مواضع منطقی تری در قبال جنگ اتخاذ می کرد، به ایران آمد و با امام راحل ملاقات کرد و ضمن تبادل اخبار و مسائل مختلف، قول داد که تا آخر مذاکرات صلح را برای رسیدن ایران به حق و حقوق خود پیگیری خواهد کرد و در اوضاع و احوالی که امام راحل فقط جند روز قبل، بیانیه تشویق رزمندگان به ادامه حضور و دفاع تهاجمی در جبهه ها را صادر فرموده بودند، بطور کاملاً ناگهانی طی بیانیه ای تنها با گذشت یکسال و چند روز از صدور قطعنامه ۵۹۸ شورای امنیت سازمان ملل متحد، آن را پذیرفته و اضافه کردند که پذیرش این قطعنامه برای معظم له که به مصلحت نظام عمل شد، از نوشیدن جام زهر هم تلخ تر بود!

اولین باری که قرار بود این بیانیه از رسانه ملی قرائت شود، ساعت ۱۴ روز ۲۹ تیرماه سال ۶۷ و از طریق صدای جمهوری اسلامی ایران بود و ما که این شایعه را از صبح شنیده بودیم، در راه سردشت بودیم و دقیقاً زمانی که تیک تاک رادیو، ساعت ۱۴ را اعلام و همه منتظر شنیدن این خبرتلخ شدند، ما از جاده کاملاً نا امن پیرانشهر به سردشت رسیدیم و در میان رزمندگان از جان گذشته ای قرار گرفتیم که مثل ابر بهار برای مظلومیت امام راحل و تنهایی جمهوری اسلامی ایران و بدعهدی روزگار گریه می کردند و صدای هق هق گریه های کودکانه آنها، دل هر رهگذری را بی تاب می کرد و البته برداشت آنها این بود که امام راحل تحت فشار داخلی ها مجبور به پذیرش این قطعنامه شده اند که به همین خاطر هم امام راحل طی توضیح مکتوب دیگری، با تقبیح موکد این نگاه، تاکید کردند که این تصمیم به اراده خودشان و فارغ از هرگونه فشار بوده و مشخصاً نام دوبزرگوار را بردند و آنها را از این اتهامات احتمالی کاملاً مبرا دانستند!

یادم می آید که یکی از همراهان ما به عنوان نیروهایی که از قرارگاه حمزه سیدالشهداء به این شهر رفته بودیم، و مثلاً ماموریت این بود که رزمندگان را به خطر تهاجم افسارگسیخته بعثی ها و ضدانقلاب در فاصله پذیرش قطعنامه تا آغاز آتش بس، توجیه کنیم، می خواست با رزمندگان صحبت های آرامبخش داشته باشد و به انجام شرح ماموریت بپردازد که ناگهان با تهدید کلامی آنها مواجه شده و با ملاحظه شرایط روحی نامناسب این عزیزان، سکوت را بر سخن ترجیح داد و کنج عزلتی گزید و پنچه تاثر بر پیشانی نهاد و چند ثانیه بعد او هم به گریه کن ها اضافه شد و خلاصه تنها حلقه اتصال ما در آن روز گریه بود و گریه بود وگریه و بعد نوحه خوانی یکی از رزمنده ها که امام را نوازش می کرد و باز هم برای ادامه جانفشانی، اعلام آمادگی رزمندگان را مانور می داد، آفرین به خلوص بهترین ها، مردان مرد، مردان بی ادعا، خالص و بی ریا، چه آنانی که رفتند و چه آنانی که هستند!

قاطعانه مدعی ام که البته تا قبل از ارتحال امام راحل که علیرغم پایان یافتن جنگ، باز هم ما در مناطق جنگی بودیم و در ارتحال جانسوز آن عزیز سفرکرده هم، در مناطق جنگی گریستیم، آن روز تلخ ترین روز زندگی عمرم بود و هرگز فکر نمی کردیم که چنین جمله ای از امام راحل بشنویم، اما واقعیت همانی بود که معظم له فرمود و نه تنها ایشان، بلکه قاطبه ملت ایران در این واقعه جام زهر نوشیدند، تا دفاع مقدس، در زمان حیات امام راحل مدیریت شود که یقیناً بعدها به مراتب شاهد شرایط سخت تری برای اتخاذ چنین تصمیمات مهم و تاثیرگذاری می شدیم.

در همان روزهای تلخ شعری را در راستای پذیرش قطعنامه ۵۹۸ سرودم که بیت اغازین آن عبارت بود از:

از جبهه آمدم باز، بالنده و سرافراز  /  نامم بود بسیجی، گر پاسدار و سرباز

خداوند تبارک و تعالی روح امام راحل و شهدای عزیز دفاع مقدس را با سید و سالار شهیدان کربلا محشور فرماید.

صادقعلی رنجبر-عضو هیئت علمی دانشگاه-۲/۵/۹۲