بنام خدا

اولین مقاله سیا سی ام :

سال1355 هجری شمسی که سال سوم راهنمایی بودم وتنها 13 سال داشتم ، معلم انشاء  ما آقای ا.ر از ما خواست پیرامون "نعل کفش" انشائی بنویسیم و من تحت تاثیر بحث های غلیظ سیاسی منزل ما که عمدتاً توسط داماد ما آقای دکتر حمیدیان(آنزمان دانشجوی علوم قضایی قم و از مبارزین بوده و هم اکنون نیز مدیر کل هماهنگی استانها در قوه قضائیه و قاضی دیوان عالی کشور میباشد)،خواهرم سرکارخانم زینب رنجبر (همسرایشان که هم اکنون قاضی وازمسئولین آموزش قوه قضائیه هست) و برادرم آقای دکتررنجبر(آنزمان دانشجوی مبارز و هم اکنون معاون پژوهشی دانشگاه علوم کشاورزی ساری است) انجام میگرفت،این انشاءرا به یک مقاله سیاسی تبدیل کردم و طی آن اقشارمحروم جامعه را به نعل کفش تشبیه کرده ومفصلاً توضیح دادم که این قشرهمیشه درزیرپای سرمایه داران وقدرتمندان قرار داشته وبی آنکه دیده شوند،و یااینکه کسی ناله های آنهارا بشنود،له می شوند واز بین می روند!

در این مقاله تاکید کرده بودم که اقشار محروم جامعه،پس از غیر قابل استفاده شدن،دور انداخته می شوند و افراد تازه نفس دیگری برای تحمل وزن پولدارها و زوردارها بکارگیری می شوند!

خلاصه این انشاء توسط معلم انشاء در دفتر مدرسه به دلایل کاملاً مبهمی تبلیغ  و مقرر شد که آن را در صف صبحگاه برای همه دانش آموزان مدرسه قرائت کنم و همین هم شد و یواش یواش با اداره آموزش و پرورش ساری هم صحبت کردند که آن را در مراسم بزرگتری قرائت کنم!پس از مدت کوتاهی مدیر مدرسه مرا صدا کرده و به بهانه اینکه قصد دارد برایم جایزه ای را در نظر گیرد،از من خواست که اسامی تمام کسانی را که در تهیه این انشاء کمکم کرده اند،در اختیارش بگذارم و من با اصرار زیاد که با انکار متعدد وی همراه بوده تاکید کردم که این انشاء را خودم نوشتم! در این میان یکی دیگر از معلمان ادبیات بنام آقای رستمی که از دوستان زمان مدرسه دامادم بوده وگاهگاهی احوال دامادم را از من می پرسید، مرا به گوشه خلوتی کشاند و انشاء را از من گرفت و پاره کرد و گفت:از این پس بگو انشاء را گم کردم و دوباره هم نمی توانم بنویسم!چون از روزنامه نوشته بودم و روزنامه را هم دور انداختیم و ادامه داد که آنها میخواهند از این طریق افراد سیاسی منزل شما را به دام بیاندازند!

وی بلا فاصله صبح فردا یک روزنامه دیواری را با محتوای تمدن و پیشرفت  به نام من تهیه کرد و تحویلم داد که به مدیر مدرسه بدهم تا بر دیوار مدرسه نصب  کرده تا ذهنیت کادر مدرسه از من تغییر کند!

و پس از آن من ماجرای گم شدن(مصلحتی)انشاء را به معلم انشاء اطلاع دادم و ناتوانی ا م را از تهیه مجدد آن نیز اعلام کردم و  پس از آن،آنها دیگر به سراغم نیامدند!

البته من بعد از انقلاب شنیدم که معلم انشائ ما احتمالا!همکاررژیم بوده و مدیر مدرسه نیز با وی همکاری می کرد!

این انشاء (رنجنامه)،،همیشه به عنوان اولین مقاله سیاسی ام برایم از لذت خاصی برخوردار است،

چرا که زمینه تقویت قلم زنی و قدرت نگارشی ام را فراهم کرده بود.

ضمناً من هنوز آن معلم انشاء را می بینم و هیچکدام به روی خویش نمی آوریم که چه بر ما گذشت!

البته او هم با شخصیت احتمالی گذشته اش خیلی فاصله گرفته و میانسال موقری است!