خاطره ای بسیار بیاد ماندنی از شاعر بزرگ مرحوم دکتر قیصر امین پور:

سالهای خاطره انگیز60-59 زمانیکه مرحوم امین پور به اتفاق دوستانش همچون شاعر مرحوم دکترحسن

 حسینی،بنیانیان،فراست،قزوه،مخملباف ودیگران،در یک حرکت انقلابی ومعارضه با ارشاد،فعالترین دوره

هنری اش را در تشکیلات نوپای حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی  تجربه میکرد اینجانب بخاطر کثرت

علاقه به شعر و سایر رشته های هنری، ارتباطات تنگاتنگی با چهره های فعال حوزه هنری داشتم و

گهگاه از آنان برای ارائه آثارشان به ساری دعوت میکردم.

در یکی از این دعوت ها که اوایل جنگ و مصادف با موشک باران گسترده و هر روزه دزفول بود، مرحوم

امین پور شعر بسیار بلندی با عنوان "دخترکان زنده بگور دزفولی" سروده بود که در حال اجرای همان

شعر در محل اجتماع مدعوین ما درخانه فرهنگیان سابق(باشگاه فرهنگیان فعلی)ساری و به هنگام

یکی از عبارات این شعر که خیلی هم با احساس و گریان و بغض کرده میخواند، می گفت که:

"اینجا دگر صدای یکی هزار(بلبل) نمی آید!" اما از آنجا که محل اجرای شعر در مازندران و فصل اجرای شعر

 هم بهار بوده و این دو عنوان خاستگاه بلبلان مست و خوش الحان محسوب میشوند! ناگهان با چهچه

 مستمر و دسته جمعی و پر پژواک بلبلان مازندرانی مواجه شده و فضای شعری خود را به شدت تخریب

شده یافت!کمی مکث کرد تا فضا به شرایط سابق برگردد!

بلبلان خوشخوان هم با مکث ایشان مکث کردند و وی که همه چیز را تمام یافته تلقی کرده بود، دوباره به

 تکرار قرائت همان عبارت شعری بسیارمحزون و پرتاثیرش پرداخت،اما تهاجم صوتی مجدد و به مراتب

گسترده تر بلبلان نه تنها ایشان را مستاصل کرد، بلکه موجب خروج مخاطبین از حس ایجاد شده توسط

مرحوم امین پور و حاکم شدن فضای خنده و سرو صدا بر جلسه شد!

پس از سکوت مجدد ایشان،که کمی طولانی تر بود،بلبلان سرمست شاید بخاطر اطمینان از شکست

رقیب،صحنه را ترک کرده و فضا را به ایشان سپردند و رفتند!

پس از مدت کوتاهی که رفته رفته سرو صداها و خنده های جمعیت هم در حال فروکش کردن بود، ایشان

 از ادامه قرائت شعرش به علت نا مناسب شدن فضای جلسه و خروج خودش ار حس لازم برای اجرای

 چنین شعری، انصراف داد و اصرار  ما و مدعوین را برای ادامه قرائت نپذیرفت و خیلی مودبانه و متواضعانه

 از پشت تریبون خارج شد!

درس بزرگ آن روز ایشان که یک هنرمند جوانی بیش نبود،برای ما که نسل پس از او بودیم بسیار وسیع

بود و آن هدفمندی رفتارهای معنوی و آرمانی و اعتقادی بود که حاضر نشد آن را به رفتاری حرفه ای و

بازیگرانه مبدل کند و با اینکه مدعوین غالباً فرهنگی و دارای پختگی بودند،ایشان اصرار آنها را نپذیرفت و

در حالیکه فقط برای همین برنامه به مازندران آمده بود،دوباره به تهران بازگشت!

یادآوری میشود که ایشان جنوبی بوده و در اول جلسه هم گفته بود که این شعررا در دزفول و به هنگام

رویت آثار دلخراش موشک باران بعثی ها و پرپر شدن بچه ها سروده است.

من همیشه نسبت به اشعار قشنگ ایشان اظهار علاقه و به خود مرحوم هم اظهار ارادت میکردم و

گاهی هم آثارشان را در کلاسهای آموزشی مورد استفاده قرار داده و میدهم.یادش گرامی باد!

نکته مهم اینجاست که ایشان به هنگام چاپ این شعر،هم نام آن رابه "شعری برای جنگ" تغییر داد و هم

 این عبارت را از آن حذف کرد و هم بعضی از عبارات را کم و زیاد کرد!

اما جهت تجدید خاطره و انتقال پیام بالای شعر،بخش هایی از این شعر را تبرکاً اهدا میکنم :

می خواستم

 شعری برای جنگ بگویم

شعری برای شهر خودم،دزفول!

دیدم که لفظ ناخوش موشک را

 باید بکار برد!

اما موشک

زیبایی کلام مرا می کاست!

گفتم که بیت ناقص شعرم

ازخانه های شهر که بهتر نیست!

بگذار شعر من هم

چون خانه های خاکی مردم

خرد و خراب باشد و خون آلود!

باید که شعر خاکی و خونین گفت!

باید که شعر خشم بگویم

 شعر فصیح فریاد! - هر چند ناتمام!

گفتم : در شهر ما

دیوارها دوباره پر از عکس لاله هاست!

اینجا وضعیت خطر،گذرا نیست!

آژیر قرمز است که می نالد!

تنها میان ساکت شبها

بر خواب ناتمام جسدها!

خفاشهای وحشی دشمن

حتی ز نور روزنه بیزارند!

.............

اینجا حتی از انفجار ماه هم تعجب نمی کنند!

اینجا تنها ستارگان از برجهای فاصله می بینند!

که شب چقدر موقع منفوری است!

..............

اینجا هر شب خامشانه به خود گفته ایم :

شاید امشب،شام آخر ما باشد!

اینجا هر شام خامشانه به خود گفته ایم :

امشب،در خانه های خاکی خواب آلود!

جیغ کدام مادر بیدار است

که در گلو نیامده،می خشکد؟!

اینجا گاهی سر بریده مردی را – تنها

باید ز بام دور بیاوریم

 تا در میان گور بخوابانیم

...........

در زیر خاک گل شده می بینیم

زن،روی چرخ کوچک خیاطی

خاموش مانده است!

اینجا سپور هر صبح

خاکستر عزیز کسی را – همراه می برد!

........

اما من از درون سینه خبر دارم

از خانه های خونین!

ازقصه های عروسک خون آلود!

از انفجار مغز سری کوچک!

بر بالشی که مملو رویاهاست!

رویای کودکانه شیرین!

ار آن شب سیاه – آن شب که در غبار

مردی به روی جوی خیابان – خم بود!

با چشمهای سرخ و هراسان

دنبال دست دیگر خود می گشت!

باور کنید! - من با دو چشم مات خود دیدم!

که کودکی ز ترس خطر تند می دوید

اما سری نداشت!

لختی دگر به روی زمین غلتید!

وساعتی دگر

مردی خمیده پشت و شتابان

سر را به ترک بند دوچرخه

سوی مزار کودک خود می برد!

چیزی درون سینه او کم بود!

............

این حرفهای داغ دلم را

دیوار هم توان شنیدن نداشته است!

آیا تو را توان شنیدن هست؟!

.........

آیا رواست که مرده بمانی؟!

در بند آنکه زنده بمانی؟!

.........                                    دزفول – اسفند 59

                                            قیصر امین پورمحل و دوره سنی ام به هنگام دعوت از مرحوم دکتر قیصر امین پور-59